تبليغاتX
راز دل
کاش بودی و میدیدی بی تو من تنها ترینم...
 تقدیم به تو که در کنارم نیستی

 

 ولی حس بودنت به من

 

 شوق زیستن میدهد

 

 به سرزمین رویا قدم میگذارم

  

انجا که میتوانم با دو بال نقره ای

  

در اسمان بی کران چشمانت اوج گیرم

  

و لا بلای نگاهت محو شوم

 

 تنها خداست که میداند چه احساس

  

زیبا و باشکوهی دارم

 

 وقتی به یاد می اورم روزی را که

 

 به خانه خزان زده قلبم پا نهادی

 

 و با امدنت تنهایی را از غربت

  

وجودم گرفتی من دلشکسته از

 

 مردانگی و غیرت تو اموختم

 

 انچه را که باید یاد میگرفتم

 

اموختم که از این پس دل غریب

 

 و بی کسم را بر دامان کدام عاطفه بنشانم

 

 و از بی پناهی نهراسم چرا که تکیه گاه من

 

از این پس غروری خواهد بود

  

که هرگز نمیشکند

   

اگه عشقم حقیره

              

                  اگه جسمم کویره

  

اگه خالیه دستام

  

                اگه همیشه تنهام

 

ولی برای تو

 

             عاشقترین عاشق دنیام

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 9:1  توسط فاطمه | 

Click for Full Size View

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 20:11  توسط فاطمه | 

بی تو طوفانزده ی دشت جنونم

 

صید افتاده به خونم

 

تو چسان می گذری غافل از اندوه درونم

 

بی من از شهر سفر کردی و رفتی

 

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

 

قطره ای اشک فرو ریخت به چشمان سیاهم

 

تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم

 

تو ندیدی

 

نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتم

 

چون در خانه ببستم دگر از پای ننشستم

 

گوییا زلزله آمد

 

گوییا خانه فرو ریخت سر من

 

بی تو من در همه ی شهر غریبم

 

بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی

 

برنخزید دگر از مرغک پربسته نوایی

 

تو همه بود و نبودی

 

تو همه شعر و سرودی

 

چه گریزی ز بر من

 

 

که ز کویت نگریزم

 

گر بمیرم ز غم دل

 

به تو هرگز نستیزم

 

من و یک لحظه جدایی

 

نتوانم نتوانم

 

بی تو من زنده نمانم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 20:7  توسط فاطمه | 

بیا تا لیلی و مجنون شویم افسانه اش با من

 

بیا با من به شهر عشق رو کن خانه اش با من

 

بیا تا سر به روی شانه ی هم راز دل گوییم

 

اگر مویت چو روزم شد پریشان شانه اش با من

 

سلام ای غم سلام ای آشنای مهربان دل

 

پر پرواز واکن چون پرستو لانه اش با من

 

مگو دیوانه کو زنجیر گیسو را ز هم واکن

 

دل دیوانه ی دیوانه ی دیوانه اش با من

 

در این دنیای وانفسای حسرتزای بی فردا

 

خدایا عاشقان را غم مده شکرانه اش با من

 

مگو دیگر سمندر در دل آتش نمی سوزد

 

تو گرمم کن به افسون گرمی افسانه اش با من

 

چه بشکن بشکنی دارد فلک در کار سرمستان

 

تو پیمان بشکنی نشکستن پیمانه اش با من

 

 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 20:4  توسط فاطمه | 

قطره اشكي بودم تو چشات
وقتي مي خنديدي شاد مي شدم
نگات به من بود و من در نگات پيدا
تو آسمون شب چشات ماه مي شدم
از چشاي خوشگلت سرازير بودم
با هر تپش تو دلت ياد مي شدم
رو گونه هاي سرخت مي لغزيدم
همونجا رو لبات فرياد مي شدم
ولي اون روز كه چشات منو نديد
يعني اينكه بر چشاي گلت خار شدم
از بس تو چشات مونده بودم
تكراري و ذليل و خوار شدم
تو كه بستي چشاتو موندم تنها
با دست رقيب از رو چشات پاك شدم
خوردم بر زمين گرم و شكستم
همراه خاطرات قشنگت چال شدم
آري من ديگه در نگات نيستم
شكوفه ي غنچه ي لبات نيستم
از اون زمون كه اسممو بردي زياد
چيزي جز خار و خاشاك نيستم


+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 11:51  توسط فاطمه |