تبليغاتX
راز دل
کاش بودی و میدیدی بی تو من تنها ترینم...
 

دوستت دارم ، نه به خاطر شخصیت تو ، بلكه به خاطر شخصیتی كه هنگام با تو بودن پیدا میكنم

 هیچ كس لیاقت اشكهای تورا ندارد و كسی كه چنین ارزشی دارد باعث اشك ریختن تو نمیشود


 اگر كسی تو را آنطور كه میخواهی دوست ندارد ، به این معنی نیست كه تو را با تمام وجود دوست ندارد .

 دوست واقعی كسی است كه دستهای تو را بگیرد ، ولی قلب تورا لمس كند

 بدترین شكل دلتنگی برای آن كسی است كه در كنار او باشی و بدانی هرگز به او نخواهی رسید

 هرگز لبخند را ترك نكن ، حتی وقتی ناراحتی چون هر كس امكان دارد عاشق لبخند تو شود

 تو ممكن است در تمام دنیا فقط یك نفر باشی . ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی

 هرگز وقتت را با كسی كه حاضر نیست وقتش را با تو بگذراند ، نگذران

 شاید خدا خواسته است كه ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی و سپس شخص مناسب را ، به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر میتوانی شكر گزار باشی

 به چیزی كه گذشت غم مخور . به آن چه پس از آن آمد لبخند بزن

 همیشه افرادی هستند كه تو را می ازارند ، با این حال همواره به دیگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسی كه تورا آزرده دوبار اعتماد نكنی

 خودرا به فردی بهتری تبدیل كن و مطمئن باش كه خودرا میشناسی ، قبل از آنكه شخص دیگری را بشناسی و انتظار داشته باشی او تورا بشناسد

 زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترین چیزها در زمانی اتفاق میوفتد كه انتظارش را نداری

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 18:13  توسط فاطمه | 
 تقدیم به تو که در کنارم نیستی

 

 ولی حس بودنت به من

 

 شوق زیستن میدهد

 

 به سرزمین رویا قدم میگذارم

  

انجا که میتوانم با دو بال نقره ای

  

در اسمان بی کران چشمانت اوج گیرم

  

و لا بلای نگاهت محو شوم

 

 تنها خداست که میداند چه احساس

  

زیبا و باشکوهی دارم

 

 وقتی به یاد می اورم روزی را که

 

 به خانه خزان زده قلبم پا نهادی

 

 و با امدنت تنهایی را از غربت

  

وجودم گرفتی من دلشکسته از

 

 مردانگی و غیرت تو اموختم

 

 انچه را که باید یاد میگرفتم

 

اموختم که از این پس دل غریب

 

 و بی کسم را بر دامان کدام عاطفه بنشانم

 

 و از بی پناهی نهراسم چرا که تکیه گاه من

 

از این پس غروری خواهد بود

  

که هرگز نمیشکند

   

اگه عشقم حقیره

              

                  اگه جسمم کویره

  

اگه خالیه دستام

  

                اگه همیشه تنهام

 

ولی برای تو

 

             عاشقترین عاشق دنیام

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 9:1  توسط فاطمه | 

Click for Full Size View

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 20:11  توسط فاطمه | 

بی تو طوفانزده ی دشت جنونم

 

صید افتاده به خونم

 

تو چسان می گذری غافل از اندوه درونم

 

بی من از شهر سفر کردی و رفتی

 

بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

 

قطره ای اشک فرو ریخت به چشمان سیاهم

 

تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم

 

تو ندیدی

 

نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتم

 

چون در خانه ببستم دگر از پای ننشستم

 

گوییا زلزله آمد

 

گوییا خانه فرو ریخت سر من

 

بی تو من در همه ی شهر غریبم

 

بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدایی

 

برنخزید دگر از مرغک پربسته نوایی

 

تو همه بود و نبودی

 

تو همه شعر و سرودی

 

چه گریزی ز بر من

 

 

که ز کویت نگریزم

 

گر بمیرم ز غم دل

 

به تو هرگز نستیزم

 

من و یک لحظه جدایی

 

نتوانم نتوانم

 

بی تو من زنده نمانم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 20:7  توسط فاطمه | 

بیا تا لیلی و مجنون شویم افسانه اش با من

 

بیا با من به شهر عشق رو کن خانه اش با من

 

بیا تا سر به روی شانه ی هم راز دل گوییم

 

اگر مویت چو روزم شد پریشان شانه اش با من

 

سلام ای غم سلام ای آشنای مهربان دل

 

پر پرواز واکن چون پرستو لانه اش با من

 

مگو دیوانه کو زنجیر گیسو را ز هم واکن

 

دل دیوانه ی دیوانه ی دیوانه اش با من

 

در این دنیای وانفسای حسرتزای بی فردا

 

خدایا عاشقان را غم مده شکرانه اش با من

 

مگو دیگر سمندر در دل آتش نمی سوزد

 

تو گرمم کن به افسون گرمی افسانه اش با من

 

چه بشکن بشکنی دارد فلک در کار سرمستان

 

تو پیمان بشکنی نشکستن پیمانه اش با من

 

 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 20:4  توسط فاطمه | 

قطره اشكي بودم تو چشات
وقتي مي خنديدي شاد مي شدم
نگات به من بود و من در نگات پيدا
تو آسمون شب چشات ماه مي شدم
از چشاي خوشگلت سرازير بودم
با هر تپش تو دلت ياد مي شدم
رو گونه هاي سرخت مي لغزيدم
همونجا رو لبات فرياد مي شدم
ولي اون روز كه چشات منو نديد
يعني اينكه بر چشاي گلت خار شدم
از بس تو چشات مونده بودم
تكراري و ذليل و خوار شدم
تو كه بستي چشاتو موندم تنها
با دست رقيب از رو چشات پاك شدم
خوردم بر زمين گرم و شكستم
همراه خاطرات قشنگت چال شدم
آري من ديگه در نگات نيستم
شكوفه ي غنچه ي لبات نيستم
از اون زمون كه اسممو بردي زياد
چيزي جز خار و خاشاك نيستم


+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 11:51  توسط فاطمه | 
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 11:35  توسط فاطمه | 
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 11:27  توسط فاطمه | 

بیا در میان عاشقان بهترین باشیم ، ما می توانیم عاشق ترین باشیم ....

 

من و تو یعنی عشق ، عشق یعنی ما ، ما یعنی یک دنیا خوشبختی !

 

تو یعنی بهترین ، زیبا ترین ، عاشق ترین ، لایق ترین ....

 

تو یعنی برای من ، برای قلبم ، تا ابد و برای همیشه ....

 

تو یعنی اسیر ، یک اسیر در این قلب بی طاقت ....

 

من و تو با هم یعنی یک قصه بی پایان ....

 

من برای تو ، تو برای من  ، ما برای هم ، چقدر قشنگ است این عشق من و تو ....

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 14:52  توسط فاطمه | 

 

چقدر خوبه كسي رو داشته باشيم كه باهاش زندگي كنيم ، اين يه نيازه...

 

اما چقدر زيباست كه كسي رو داشته باشيم كه نتونيم بدون اون زندگي كنيم، اين عشقه!!!

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 14:47  توسط فاطمه | 
دستانم به دنبال دستانت می گردند

لبانم به دنبال لبانت

چشمانم به دنبال چشمانت

ذره ذره ی بدنم،بدن تو را می جویند

و می دانم روزی

جسمم،جسمت را پیدا می کند

همان گونه که روحم،روحت را پیدا کرد

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 14:28  توسط فاطمه | 

زندگي رسم خوشايندي است.
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ،
پرشي دارد اندازه عشق.
زندگي چيزي نيست ، كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود.
زندگي جذبه دستي است كه مي چيند.
زندگي نوبر انجير سياه ، كه در دهان گس تابستان است.
زندگي ، بعد درخت است به چشم حشره.
زندگي تجربه شب پره در تاريكي است.
زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد.
زندگي سوت قطاري است كه در خواب پلي مي پيچد.
زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيماست.
خبر رفتن موشك به فضا،
لمس تنهايي "ماه"، فكر بوييدن گل در كره اي ديگر.

زندگي شستن يك بشقاب است.


زندگي يافتن سكه دهشاهي در جوي خيابان است.
زندگي "مجذور" آينه است.
زندگي گل به "توان" ابديت،
زندگي "ضرب" زمين در ضربان دل ما،
زندگي "هندسه" ساده و يكسان نفسهاست
+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 14:18  توسط فاطمه | 

 

 

 

خيلي ها با هم زندگي مي كنن

 

خيلي ها با هم آشنا مي شن

 

خيلي ها همديگر رو دوست دارن

 

اما وقتي جدايي پيش مياد همه ميذارن پاي قسمت و قضا و قدر

 

هيچ كس دنبال اين نيست كه اين قسمت رو تغيير بده بخاطر باهم بودن، همه راه تحمل رو پيش مي گيرن

 

زندگي خلاف جهت رودخونه كار هر ماهي نيست فقط ماهي دريايي دل اين كار رو داره!

 

ديشب بي اختيار ياد اين جمله افتادم و به قدم به خودم لرزيدم....

 

اگه تلاش نكني كه اونچه كه دوست داري رو بدست بياري

 

بايد اونچه رو كه بدست آوردي دوست بداري!!!!

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 14:10  توسط فاطمه | 

 

 

 

 

وقتی خاطره های آدم زیاد می شه، دیوار اتاقش پره عكس می شه، اما دلت برای اونی تنگ می شه

 

 

كه نمی تونی عكسشو به دیوار بزنی ...

 

 

دوستت دارم ولی هرگز این راز بزرگ بر زبان نمی آورم ،

 

 

دوستت دارم ولی نگاهم را به چشمانت نمی افکنم‌ ،

 

 

با شنیدن صدایت قلبم به طپش می افتد ولی هرگز نهیب جوان خود را آشکار نمی کنم ، 

 

 

هر شب در خواب صدای محبت آمیزی را می شنوم ولی هرگز خوابم را به کسی نمی گویم ، 

 

 

در آتش تو می سوزم ولی هرگز تقاضای خود را بروز نمی دهم ،  

 

 

روزها می گذرد و تو دورتر و سخت تر می شوی و من محوتر ،

 

 

هر روز که می گذرد تو زیباتر می شوی و من ...!

 

 

کاش هیچ روزی نگذرد تا فاصله تو با من بیشتر نشود...!

 

آدم عزیزانشو فراموش نمی کنه بلکه به ندیدنشون عادت می کنه.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 14:5  توسط فاطمه | 
عاشق شده ام،

عاشق رویایی ترین انسان ها...

 

سردرگم مانده ام میان در میان پوچ ترین افکار...

 

در میان گره افکار مرگ باز مانده ام و هیچ یاوری ندارم...

 

در میان بهت گریز نا پذیر بودن با نبودن...

 

بر سر دوراهی رفتن یا ماندن...

 

بر سر راه جاده ای بی انتها به نام دوست داشتن . . .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 23:37  توسط فاطمه | 

 

 

 

 

 

 

یه روز تو دفتر دلم، تصویر عشق رو کشیدم

 

 

 

تو خلوت سرد تنم، یه رد پایی کشیدم

 

 

 

درست مثل یه همسفر، تو قصه ها می دیدمش

 

 

 

آخه توی دفتر عشق، یه رنگ خوب کشیدمش

 

 

 

اما نمی دونم چی شد، سیاهی دورش حلقه زد

 

 

 

از توی نقشه ی دلم، چه بی خبر پر زد و رفت

 

 

 

آخه مگه نمی دونست، قلبش رو آبی کشیدم

 

 

 

دیگه توی دفتر دل، تصویر عشق رو ندیدم

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 22:17  توسط فاطمه | 

 

 

سکوت شب . آسمان کویر 

 

عاشقت خواهم ماند

 

بي آنکه بداني دوستت خواهم داشت

 

 بي آنکه بگويم درد دل خواهم گفت

 

بي هيچ گماني گوش خواهم داد

 

 بي هيچ سخني در آغوشت خواهم گريست

 

بي آنکه حس کني در تو ذوب خواهم شد

 

 بي هيچ حراراتي

 

اينگونه شايد احساسم نميرد

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 19:3  توسط فاطمه | 
 

 

 
 
 
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 0:11  توسط فاطمه | 
 

 

 

منتظر لحظه اي هستم که دستانت را بگيرم

 

 

   در چشمانت خيره شوم دوستت دارم را بر لبانم جاري کنم

 

 

منتظر لحظه اي هستم که در کنارت بنشينم

 

 

          سر رو شونه هايت بگذارم....از عشق تو.....

 

 

 

 

 از داشتن تو...اشک شوق ريزم

 

 

 

 منتظر لحظه ي مقدس که تو را در اغوش بگيرم

 

 

 

 بوسه اي از سر عشق به تو تقديم کنم

 

 

 

 وبا تمام وجود قلبم و عشقم را به تو هديه کنم

 

 

 

آري من تو را دوست دارم

 

 

 

 و عاشقانه تو را مي ستايم

 

 

 

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 23:45  توسط فاطمه |